Wednesday, July 20, 2005

شركت مهندسي :
حدود 10سال پيش 30سالم بود كه تازه از دانشگاه تو انگليس فارغ التحصيل شده بودم و آومده بودم ايران و تو يه شركت بزرگ كه رئيسش از آشنايان دايي ام بود استخدام شدم.
آقاي ح رئيس شركت خيلي از من و كارم خوشش اومده بود و بعد از چند ماه كار كردن هميشه از من تعريف و تمجيد ميكرد. بارها شده بود كه جلوي ارباب رجوع هاي شركت كه عمدتا از سرمايه دارهاي بزرگ بودن و ديگر كارمنداي شركت از اينكه من تو شركتش بودم احساس خوشحالي ميكرد و يه جورائي پز ميداد.
آقاي ح 47 سالش بود. يه دختر داشت كه درسش رو تازه تموم كرده بود و داشت آماده ميشد كه براي دانشگاه بره آلمان..
زن آقاي ح از يه خانواده پولدار و اصل و نسب دار بود. نه تنها از سهامدار هاي اصلي شركت بود، بلكه ساختمان شركت هم كه 4 طبقه بود مال همين خانم بود. دو طبقه از اين ساختمان رو اجاره داده بود به شركت هايي دبگه و دو طبقه اش هم شركت ما بود.
خانم آقاي ح كه اسمش نسرين بود خيلي خوشگل و خوش هيكل بود. با اينكه 40سالش بود اما اصلا نشون نميداد و هر كي ميديد فكر ميكرد 33 يا 34 سالشه.
بار اولي كه ديدمش رو هيچ وقت يادم نميره. من تازه سه ماه بود كه تو شركت استخدام شده بودم. تو همون مدت تونسته بودم نظر آقاي ح رو به خودم حسابي جلب كنم. يكروز صبح كه داشتم به سمت شركت رانندگي ميكردم. يك تويوتاي خاكستري پيچيد جلوي من. از اونجائي كه رانندش خانم بود هيچي نگفتم و رانندش هم يه نگاهي به من كرد و رفت.
وقتي رسيدم دفتر و پشت ميزم نشسته بودم. آقاي رئيس تلفني احضارم كرد كه خانمم از آلمان اومده و الان اينجاست. رفتم به اتاقش. يه خانم روي مبل كنار ميز رئيس نشسته بود. آقاي ح با چنان شور و اشتياقي من رو براي اولين بار به نسرين معرفي كرد و بعد از سلام و احوالپرسي هاي معمول كلي ازم تعريف كرد كه توي اين مدت كمي كه من اونجام خيلي تونستم كارها رو رله كنم و از اين حرفها.
بعد تعريفهاي رئيس. نسرين به آقاي ح گفت؛ آقاي ف به غير از اينكه تو كارشون وارد هستن خيلي هم جندلمن و با فرهنگن.
تعجب كردم از حرفش…. اين من رو از كجا ميشناسه؟!
نسرين هم متوجه تعجب من و رئيس شد. براي همين رو به رئيس گفت: امروز وقتي داشتم ميومدم تو راه حواسم رفته بود به موبايلم و نزديك بود بزنم به ماشين ايشون. اما آقاي فرهادي بدون اينكه حرفي بزنه و يا اعتراضي بكنه راه رو براي من باز كرد كه برم…
تازه فهميدم كه اون خانم كه داشت به من ميزد همين خانم نسرين بوده و چون عينك آفتابي زده بود نتونستم خوب بشناسمش اما اون من رو خوب يادش مونده بود.
خلاصه اولين ديدار من و نسرين باعث شد كه رو من حساب ديگه اي باز كنه و اصطلاحا با من حال كنه… , خيلي مواقع در اين حساب باز كردن ها خيلي بي ملاحظه هم بود.!!
بعد از اون هر چند روز يكبار نسرين مي آومد شركت و چند ساعتي بود. به كارها سرك ميكشيد و با آقاي ح كمي صحبت ميكردن كه غالبا به جر و بحث ختم ميشد و بعد ميرفت تا چند روز بعد…. حدود 1 سال بود كه من تو شركت بودم. توي اين مدت بعضي مواقع كه نسرين مي آومد شركت به اتاق من هم سري ميزد و كمي مينشست و از احوال كار مي پرسيد. البته در حين اين كار كمي هم براي من خودنمائي ميكرد. نه از اون خودنمائي هاي معمول منظورم خودنمائي هاي بدني و سكسيه! يه بار دكمه مانتوش رو باز ميزاشت تا كاملا بتونم چاك سينه هاي توپولش رو ببينم. يه بار طوري پاهاش رو روي هم مي انداخت كه مانتوش بالا ميرفت و تقريبا پاش تا دم بالاي رون هاش بيرون بود.
زمستون بود. يكي دو هفته اي بود كه از نسرين خبري نبود و به شركت نمي آومد. مطمئن بودم كه مسافرت نرفته چون تقريبا آقاي ح از تمام جيك و پوك خونش براي من هر روز كلي تعريف ميكرد و من تقريبا تمام اعضاي فاميل و خونشون رو ميشناختم… نزديكهاي ظهر بود كه آقاي ح به اتاقم زنك زد. بهم گفت ناهار رو باهم بخوريم چون ميخواد يكم بامن صحبت كنه… معمولا اين كار رو ميكرد
يه رستوران نزديك شركت بود كه پاتق ما بود… باهم رفتيم اونجا…. در حين خوردن نهار از همه جا صحبت كرد تا رسيد به گفتن اينكه چند وقته با زنش يعني نسرين دعوا كرده و نسرين هم رفته خونه پدرش و ميخواد سهمش رو از شركت دربياره . و پيغام فرستاده كه ساختمون شركت رو هم بايد خالي كنم و طلاق هم بگيريم.
از قبل ميدونستم كه بين آقاي ح و نسرين هميشه بگو و مگو هست… حتي يكبار از دهن آقاي ح دررفت و گفت كه حدود 2 ،8 سال پيش ميخواستن از هم جدا شن اما به خاطر بچه كوتاه اومدن. البته اين رو هم بگم كه آقاي ح كلي براي خودش خانم باز بود و همين هم بيشتر به دعواهاشون دامن ميزد. و هميشه باعث تعجب من بود كه وقتي زن به اين كوسي داره براي چي با هر جند هاي حال ميكنه.‍!
اونروز بعد كلي حرف زدن و گلايه كردن، از من خواست كه زنگ بزنم به وكيلشون و برم اونجا و هر طور شده رضايت نسرين رو بگيرم كه توي اين موقع حساس كه شركت توي چند پروژه مختلف سرمايه گذاري كرده ، سرمايش رو از شركت بيرون نكشه. حتي آقاي ح از اين مسئله اينقدر ناراحت بود كه حاضر بود نسرين رو طلاق بده اما سرمايه اش رو از شركت لااقل تا 18 ماه ديگه درنياره.
به خاطر اصرار رئيس همون روز عصر با دفتر وكيلشون تماس گرفتم و ازش وقت ملاقات گرفتم.
فردا بعداز ظهر قرارمون بود. حدود 1ساعتي با وكيل نسرين صحبت كردم و از وضع شركت براش گفتم.
اونم از اين اوضاع راضي نبود براي اينكه بعد از مرگ پدر نسرين، كل سرمايه هاي پدرش رسيده بود به نسرين و از اونجائي كه وكيلش قبلا وكيل پدرش هم بوده. يه جورائي دوست نداشت كه اين سرمايه به خاطر لج و لج بازي به باد بره. آقاي وكيل از من خواست كه خودم مستقيما با نسرين صحبت كنم. چون اون هم از من يه چيزائي شنيده بود و ميدونست كه مورد اعتماد هر دو نفرشون هستم.
تلفن موبايل نسرين خاموش بود. براي همين تلفن منزل پدر نسرين رو از وكيل گرفتم و بهش تلفن كردم.
بنا به سفارش وكيلش تو تلفن در مورد اين موضوع چيزي نگفتم و فقط ازش خواستم كه اگر ممكنه همديگر رو ببينيم.
از صداش و طرز صحبتش معلوم بود كه چندان هم از اين موضوع بدش نيومده براي همين بهم گفت فردا شب ساعت 7 برم خونه پدرش و اونجا هم رو ببينيم.
شب همون روز موضوع رو به آقاي ح گفتم. اون هم ازم تشكر كرد و گفت حتما اينكار رو بكنم و هرطور شده راضيش كنم.
فرداي اون روز خيلي سرد بود و برف ميومد. ساعت 7 بعد از ظهر طبق قرار رفتم خونه پدر نسرين.
خونه خيلي بزرگي بود كه از دم در حياط تا خونه وسط باغ نزديك 100 قدم راه بود. وقتي زنگ در رو زدم خودش ايفون رو برداشت و در رو برام زد. جلوي در خونه هم منتظر من وايستاده بود…. از دور كه ديدمش خيلي تعجب كردم… تو اون سرما و برف و بارون با يه دامن ماكسي تقريبا روي زانو و يه تاپ مشكي و يه بلوز خيلي نازك كه كاملا تاپش از زيرش معلوم بود منتظر من بود.
خودم رو زودتر به در خونه رسوندم و بعد سلام و احوال پرسي معمول رفتم تو و روي يك مبل نزديك شومينه نشستم. اين رو هم بگم كه خود نسرين پالتوي من رو كمك كرد كه در بيارم و برد آويزون كرد. و اين باعث تعجب بيشتر من شد. چون بالاخره من كارمند اونا بودم.
برخوردش خيلي خودموني و راحت بود. انگار من از فاميلهاي نزديكشون بودم. البته تو اين چند وقتي كه تو شركت آقاي ح بودم خيلي به خانوادشون نزديك شده بودم اما نه به اينقدر.
اصلا توي چهرش خبري از ناراحتي و عصبانيت از اوضاعي كه پيش اومده بود نبود. برعكس خيلي هم خوش رو شده بود و با آرايش زيبائي كه كرده بود. جوون تر از هميشه هم بنظر ميرسيد.
رفت و با دو تا فنجون قهوه برگشت… تشكر كردم ازش و طبق تعارفهاي رايج گفتم: شما چرا زحمت كشيديد؟
نسرين گفت: خواهش ميكنم زحمتي نيست. شمسي خانم و شوهرش مستخدممون رفتن شهرستان به خونش سر بزنند. مادرم هم امشب رفته خونه خواهرش و يكي دو روزي اونجاست. براي همين كسي نيست و خودم تنهام.
نفهميدم چرا اينقدر توضيح كاملي براي سئوال من داد.
بعد خوردن قهوه خواستم صحبت رو شروع كنم كه نسرين بدون مقدمه پرسيد: براي شام كه جائي قول نداديد؟!
با تعجب كفتم نه! چطور مگه؟ گفت: پس شام رو با هم ميخوريم.!؟
براي اينكه زودتر برم سر اصل مطلب ازش عذر خواهي كردم و علت اينكه اومده بودم اونجا رو براش تعريف كردم …
در حين حرف زدن من ، انگار نه انگار كه حواسش به من بود. نه سري تكون ميداد نه حرفي ميزد. فقط چندبار بلند شد و رفت ظرف شيريني آورد و فنجون ها رو برد و آورد و هر دفعه هم يه مدلي پاهاش رو روي پاهاش مي انداخت و نمايششون مي داد و خلاصه اصلا نفهميد من دارم چي ميگم…
وقتي حرفام تموم شد گفت يه قهوه ديگه ميچسبه تو اين سرما.
ديگه داشتم كم كم عصباني ميشدم از طرز برخوردش. اما خودم رو كنترل كردم…
دو.باره با دوتا فنجون قهوه برگشت. و نشست كنار شومينه…
آتيش شومينه زياد بود و هواي دورش رو گرم كرده بود… در حين خوردن قهوهء دوم لباس روييش رو كه گفتم خيلي نازك بود از تنش درآورد و گفت: خيلي گرمم شده…
سينه هاي تقريبا تپلش زير اون تاپ تنگ مشكي خودنمائي ميكرد… چاك سينه هاش خيلي قشنگ بود و آقا دائي هر مردي رو تحريك مي كرد… دامن كوتاهش هم تقريبا موقع نشستن ميرفت تا بالاي زانوش. اما ايندفعه خودش عمدا اون رو بالاتر برده بود و ميشد رون هاي توپول و خوشگلش رو زير اون جورابهاي نازك حسابي ديد زد… پيش خودم به آقاي ح حسادتم شد كه همچين مالي زير دستاشه.
حواسم رفته بود به نوك سينه هاش كه از زير تاپ معلوم بود… اون هم يه جورايي فهميد بود كه حواس من رو تونسته به خودش جلب كنه براي همين با هر حركتي سعي ميكرد بيشتر خودش رو نشون بده اما اصلا به روش هم نمي آورد و همينطور حرف ميزد… .
حدود 1ساعتي بود كه من اونجا بودم. بدون اينكه جوابي در مورد اصل موضوع بده و فقط در مورد موضوع هاي بي ربط حرف زديم… داشت از داستان مسافرتش به آلمان تعريف ميكرد و من هم همون طور كه داشتم گوش ميكردم با چشمام داشتم سينه ها ش رو حسابي ديد ميزدم… يه دفعه حرفش رو قطع كرد…
من كه حواسم رفته بود به سينه هاش يك دفعه متوجه مكسش شدم. همون طور كه من رو نگاه مي كرد. خنديد و گفت قشنگه؟!
پرسيدم چي؟
گفت همونائي كه داري با چشات ميخوريشون!!؟!
قضيه لو رفته بود. منم براي اينكه كم نيارم گفتم: بله… بهترين و قشنگترين….
بدون مقدمه بلند شد و اومد مبل كنار من نشست و گفت تو كه همش رو نديدي چطوري فهميدي قشنگترينه؟؟
گفتم اختيار داريد. بعد چند سال زندگي تو انگليس و ديدن انواع و اقسامش ديگه ميتونم خوب و بدش رو از هم تشخيص بدم…
خندش گرفت از حرفم… گفت: اما به نظر من تا چيزي رو درست و حسابي نديدي در موردش قضاوت نكن.؟!؟
اين حرفش باعث شد آقا دائيه تكوني به خودش بده و پالس هاي حشري به سمت مغزم بفرسته…
شيطوني من هم عود كرد و گفتم: درست ميفرمائيد شما از اين به بعد همين كار رو ميكنم.
دوباره گفت: پس قشنگن؟؟
گفتم نمي دونم، بايد همه ش رو خوب ببينم بعد ميتونم نظر بدم.!
انگار فقط آقا دائي ما نبود كه حالش خراب شده بود…. نسرين هم خيلي حشري شده بود.
خودش بندهاي تاپش رو داد پائين و درش أورد. حالا اون سينه هاي بزرگ خوشگل تويه سوتين خيلي ماماني خودنمائي ميكرد.
سوتينش مشكي بود و تقريبا بيشترش طوري بود…
گفتم: اينطوري كه خيلي قشنكه، اما راستش رو بخواييد من يه عادت خيلي بدي دارم. گفت چيه؟
گفتم: مثل بچه ها بايد همه چيز رو مزه كنم تا بقهمم خوبه يا بده…
خنده اي كرد و گفت مي دونستم شيطوني، بيا مزه كن… سينه هاش رو داد طرف من… بندهاي سوتينش رو كشيدم پائين و هر دو سينه هاي خوشگلش افتاد بيرون. سايزشون 80 بود. خيلي گوشتالو و توپول اما خوش فرم. نوك قهوه اي سينه هاش خيلي بزرگتر از حدي بود كه من تا حالا ديده بودم. زبونم رو حسابي روي سينه هاش كشيدم و ليسشون زدم.. أقا دائيم خيلي حشري شده بود و داشت خودش رو سيخ ميكرد.. يه كم كه ليس زدم صداي ناله هاي حشري كننده نسرين بلند شد.
نوك بزرگ يكي از سينه هاش رو كردم تو دهنم و حسابي ميك زدمش… با ميك زدن هاي من ناله هاي نسرين هم بلندتر ميشد. در حين خوردن سينه هاش دست نسرين رو روي كيرم احساس كردم. از روي شلوار داشت كير سيخ شده من رو ميماليد.
يكي دو دقيقه اي حسابي سينه هاش رو خوردم و حالي به حليش كردم. يك دفعه من رو عقب زد و گفت راستي منم يه عادت بد دارم. پرسيدم چيه؟ گفت بايد همه چيز رو حسابي ميك بزنم تا بتونم بفهمم خوبه يا بد….
دستگيرم شد منظورش چيه بلند شدم و جلوش وايستادم و شلوار و شورتم رو با هم كشيدم پائين. تا كير بزرگ منو ديد يه أهي كشيد و گفت: عجب كيري داري أقاي مهندس… فكر نمي كردم كيرت اينقدر بزرگ باشه… تو عمرم همچين كيري نديده بودم… مو هاي سرش رو گرفتم و هولش دادم سمت كيرم… با ولع كيرم رو كرد تو دهنش… با زبونش كيرم رو توي دهنش ليس ميزد. معلوم بود كه تو اين كار خيلي استاده… شروع كرد به ساك زدن و سعي ميكرد كه هر دفعه بيشتر كيرم رو بكنه تو دهنش… اما نقريبا فقط نصف كيرم تو دهنش جا ميشد… ساك زدنش رو تند كرده بود و با دستاش تخمام رو به سمت پائين ميكشيد… اينكارش باعث ميشد كه كيرم دراز تر بشه… كم كم احساس كردم كه تا چند دقيقه ديگه أبم مياد… براي همين بهش گفتم يه دقيقه وايستا…. گفت چي شده؟
گفتم: تو كه اينقدر دختر خوبي هستي و كارت رو خوب بلدي… اسپري هم داري بزنيم كه بيشتر با هم حال كنيم… پاشد رفت بالا و به منم گفت بيا بالا تو هم…
با هم رفتيم طبقه بالا … 5 تا اتاق خواب بالا بود… رفتيم تو اتاق خواب نسرين. از تو كمد يه اسپري أورد بيرون و تا ميتونست كير منو اسپري كرد… گفتم چه خبره…. حشره كش ميزني مگه… گفت ميخوام اين كيرو حالا حالا سرحال داشته باشمش.
دوباره شروع كرد به ساك زدن.. كير من كه تقريبا خوابيده بود دوباره سيخ شد… اينبار دستش رو برده بود دم سوراخ كونم و اونجا رو حسابي مي ماليد و ساك ميزد… دستاي منم بيكار نبود و با سينه هاي قشنگش ور ميرفتم. احساس عجيبي داشتم… كم كم يه بند از انگشتش رو كرده بود تو كونم و اون رو تو كونم تكون ميداد… با ناخن بلند انگشتش توي كونم رو حسابي زخم كرد اما خيلي حال ميداد و نمي خواستم مخالفت كنم.
بلندش كردم و گفتم حالا نوبت منه… دامن كشيدم پائين…. زير جوراب شلورايش اصلا شورت نپوشيده بود… قسمت بالاي جورابش لب كوسش كاملا خيس شده بود… عجب صحنه اي بود… بدون اينكه جورابش رو دربيارم تو همون پاش پارش كردم… كوس خوشگلش افتاد بيرون…تا حالا كوس به اون خوشگلي نديده بودم.. انگار نه انگار كه 40سالش بود و يه بچه زائيده بود… كاملا بسته و توپول… كونش هم كه انگار با سنگ تراشيده بودن…قمبل و خوش تراش… سرم رو بدون معطلي بردم لاي پاش و زبونم رو گذاشتم روي كوسش… پشماي كوسش رو زده بود و يه دونه مو هم نداشت… بوي خيلي خوبي ميداد… فكر كنم كه عطري چيزي بهش زده بود… اما هرچي بود خيلي باحال بود… زبونم رو خيلي أروم تو كوسش چرخوندم… صداي أه و اوهش بلند شده بود… با دستاش سر منو به كوسش فشار ميداد و پاهاش رو دور سرم محكم كرده بود… با زبونم حسابي كوسش رو گاهيدم…
خيلي حشري شده بود…. من هم خيلي حشري شده بودم… بعد چند دقيقه كوس ليسي… بلند شدم و كيرم رو توي أينه نشونش دادم و گفتم حالا مي خواي با اين كير كلفت بگامت.؟
بدون اينكه حرفي بزنه اومد منو هول داد رو تخت و خودش نشست رو كيرم… لب كوسش رو ميزون كرد و أروم نشست رو كيرم… 2 يا 3 سانت از كيرم بيشتر نرفت تو… حسابي دردش گرفته بود… گفت : خيلي كلفتي…
بلند شد و رفت بغل دستم خوابيد و پاهاش رو داد بالا…
گفت تو بيا امتحان كن… اينطوري بهتره…. رفتم روش و پاهاش رو انداختم روي شونه هام…. عجب پاهايي داشت… ديدن فقط پاهاي خوشگلش كافي بود تا أب يه مرد رو دريباره.. كيرم رو حسابي با كرمي كه روي ميز توالت بود چرب كردم و گذاشتم لب كوسش. در گوشش پرسيدم: حالا براي كير به اين كلفتي جا داري؟؟؟
گفت جاش ميديدم. آروم فشارش دادم… به زور تو ميرفت… انگار اصلا اين كوس كير به خودش نديده بود. اگر بچه نداشتن ميشد اينطوري فكر كرد. چهار پنج سانتي تو كردم و همونجا نگرش داشتم… دردش گرفته بود اما انقدر حشري شده بود كه هي ميگفت فشار بده…. تو همون حالت شورع كردم به تلمبه زدن و هر چند بار يه كم بيشتر فشارش ميدادم و كلي توف مالي ميكردم …
تقريبا دو سوم كيرم رفته بود تو كوسش… رون هاي خوشگلش از شدت درد و شهوت ميلرزيدن…. ديدن اين صحنه با حرفهاي كه نسرين ميزد باعث ميشد كه بيشتر حشري بشم و بيشتر فشار بدم… انگشتهاي پاهاي خوشگلش رو كه ناخن هاي بلند لاك زده اي داشت رو توي دهنم كرده بودم و اونا رو موقع تلمبه زدن ميك ميزدم…
نصف بيشتر كير 21سانتي من تو كوسش جا شده بود… از شدت درد چشماش رو به هم فشار ميداد و با ناخن دستاش روي پشت من مي كشيد… هر چي بيشتر جيغ و داد ميكرد من بيشتر فشار ميدادم…. كيرم رو كه بيرون ميكشيدم سوراخ كوسش همينطور باز ميموند..
برش گردوندم و بهش گفتم ميخوام سگي بگامت… خودش لب تخت قمبل كرد و اون كون تپليش رو داد بيرون… كيرم رو از زير تو كوسش جا دادم و با تمام قدرت تلمبه زدم…
سينه هاش رو هم تو دستام مشت كرده بودم و به طرف خودم ميكشيدمش كه كيرم بيشتر تو بره…
تو عوج شهوت بود ميگفت : بكن كير كلفت، كوسم رو جر بده…. كير كلفتت رو تا ته تو كوسم جا بده….
دوباره حالتمون رو عوض كرديم.. اينبار از بغل خوابوندمش و خودم از پشت كيرم رو تو كوسش كردم…
5بعد چند دقيقه پائين تخت خوابوندمش طوري كه پاهاش بالاي تخت بود، منم از بالا بصورت وايتاده كيرم رو تو كوسش جا دادم. چند دقيقه اي هم تو اين حالت تلمبه زدم كه نسرين به ارگاسم رسيد. منم بعد يكي دو دقيقه أبم داشت ميومد… بهش گفتم دارم ميام كجا خاليش كنم؟
گفت همش رو مي خوا م بخورم… براي همين كشيدم بيرون و نشستم رو سينه ش و أبم رو با فشار تو دهنش كه باز نگرداشته بود پاچيدم… حتي يك قطره ش رو هم نگذاشت حروم بشه… با دستش همه آب من رو كه رو صورتش ريخته بود رو تو دهنش فرو كرد.
همونجا افتادم… حال تكون خودن ديگه نداشتم… ساعتم رو نگاه كردم ساعت 9 بود… فكر كنم حدود يكساعتي بودكه داشتيم با هم حال ميكرديم… كنار نسرين رو تخت ولو شدم.. اونم اصلا حال حرف زدن نداشت… همونطوري خوابم برد…
وقتي پاشدم ديدم نسرين كنارم نيست ساعت 10 و نيم بود…. برف شديدتر شده بود و تقريبا همه جاي باغ رو سفيد كرده بود…
صداي شر شر أب از تو حموم ميومد نسرين تو حموم بود… صداي تلفنم بلند شد… گوشي رو كه برداشتم أقاي ح بود… اصلا به كل فراموش كرده بودم كه براي چي اومده بودم اونجا… اول حول شدم اما بعد خيلي رسمي گفتم جائي هستم نمي تونم خوب صحبت كنم .اما قضيه تا يه جاهائي درست شده… خيلي خوشحال شد… گفت پس فردا صبح تو شركت منظرت هستم كه جريان رو كامل تعريف كني…
گوشي رو كه قطع كردم رفتم تو حموم سراغ نسرين…
حموم بزرگي بود و خيلي هم زيبا… روي سكوي كنار حموم نشستم و هيكل زيباي نسرين رو نگاه ميكردم… اونم با عشوه و اداهاي كه در مياورد… بيشتر دل من رو أب ميكرد…
پرسيد: آقا از قحطي كوس اومده بودن كه اونطور حشري شده بودن؟
منم گفتم: نه خانم از قحطي كير كلفت اومده بود. خنديد و با عشوه گفت: آره شيطون.
رفتم زير دوش و هر دو همديگر رو بغل كرديم… كمر خوشگلش رو براش ماليدم و كوسش رو هم موقع ماليدن انگشت ميرسوندم.. هنوز حشرش نخوابيده بود… دستم رو كه لاي پاش ميبردم پاهاش رو به هم سفت ميكرد كه نتونم دستم رو دربيارم … اون شب بعد حموم زنگ زد غذا آوردن و با هم خورديم… در حين غذا خوردن دوباره موضوع شركت رو بهش گفتم…
يه كم فكر كرد و گفت كه به خاطر من قبول مبكنه كه پولش رو كه تو شركت بود دست نزنه… راضيش هم كردم كه نخواد شركت رو تخليه كنيم و ساختمون رو تحويل بديم… اما هرچي اصرار كردم قبول نكرد كه از آقاي ح جدا نشه…
هرچي اصرار بيشتر ميكردم بيشتر امتناء مي كرد و گفت اصلا دلم نمي خواد ديگه ريختش رو ببينم. اين چند سال رو هم به خاطر دخترم تحملش كردم و گرنه همون سال اول ازدواجمون طلاق ميگرفتم.
و بعدش شرط كرد در صورتي پولش رو درنمياره و ساختمونش رو نمي خواد كه آقاي ح هرچه زودتر طلاقش بده.. بعد از حرف هاش هم بهم گفت كه از اين به بعد من نماينده تام و اختيار اون تو شركتم و به عنوان سهام دار اول شركت حق نظر دارم.
اون شب يكبار ديگه با هم سكس كرديم. تعجب كردم كه اين زن اينقدر حشريه… بعد سكس دوم ازش پرسيدم كه چند وقت سكس نداشتي؟
گفت: بيشتر از 10 ساله كه با ح سكس نمي كنم و فقط بعضي وقت ها كه ماهواره فيلمهاي سكسي ميده ميشينم نگاه ميكنم و با خودم حال ميكنم. البته چندباري هم با دوستم هميرا با هم حالي ميكنيم!!
اون شب تو بغل هم خوابيديم موقع خوابيدن بهم گفت كه از همون روزي كه من رو ديده عاشقم شده و هميشه ميخواسته تو اين مدت يه جورائي خودش رو به من نزديك كنه… واقعيت اين بود كه منم ازش خوشم اومده بود اما به خاطر اينكه زن رئيس بود و از من حدود 10 سالي بزرگتر بود زياد فكرم رو جدي نمي گرفتم.
صبح از همونجا به شركت رفتم و موضوع رو براي آقاي ح تعريف كردم.
اصلا از موضوع درخواست طلاق زنش ناراحت نشد كه هيچ ..دائم هم تشكر ميكرد از اينكه تونستم نظر زنش رو عوض كنم…
پول ، تمام فكر و ذهن آقاي ح رو پر كرده بود و به غير از اون به هيچ چيز فكر نمي كرد… تازه ياد حرفهاي نسرين افتادم كه مي گفت اين گدا گشنه رو تو اين چند سال فقط به خاطر بچه تحمل كرده… حالا كه دخترش هم رفته آلمان براي ادامه تحصيل.. ديگه نمي خواد ريختش رو هم ببينه…. هفته بعد آقاي ح نسرين رو طلاق داد و من هم از طرف نسرين قول دادم كه سرمايه تا 18ماه ديگه تو شركت باشه…
از اون روز من شدم نماينده نسرين تو شركت و تو همه جاهايي كه سرمايه گذاشته بود… و بيشتر وقتم رو با اون ميگذروندم. بعد چند وقت نسرين يه آپارتمان براي خودش گرفت كه به غير از من كسي ازش خبر نداشت. بيشتر وقت ما تو همون آپارتمان ميگذشت. ماجراهاي زيادي بعدها پيش اومد كه براتون بعدا ميگم… فعلا خداحافظ..